امشب دلم به غربت شاه ولاگریست
چشمم دوباره از ستم اشقیا گریست
برسینه ام دوباره غم مرتضی نشست
این چشم من دوباره برآن ماجراگریست
جور فزون ز امت اسلام شد بر او
جنّ وملک زماتم ومرغ هوا گریست
سجاده ای زداغ امامش به خون نشست
محراب هم زخون سرمرتضی گریست
شد مأذنه به داغ مؤذن سیاه پوش
مسجدمگربه ماتم خون خدا گریست
برکودکان بی پدرامشب چه ماتم است
درهرطرف یتیمی ازاین غمسرا گریست
ویرانه ها به سوگ علی گریه می کنند
آن پیرمرد گوشه ویران بجا گریست
خون علی به دامن محراب شد روان
زینب چوشد به داغ پدر مبتلا گریست
گویاحسن بجای پدر برنماز خاست
رخت عزا نموده به تن مجتبی گریست
خونین بوددوچشم حسین ازغم پدر
این پنجمین خسمه آل عبا گریست
عباس هم به سوگ پدرسوگوار گشت
بنشسته مه به برج قمردرعزاگریست
واویلتاکه کوفه ازاین غم نشدخراب
زیراجهان به ماتم کوفه روا گریست
خونین بود ز نوع بشر دیده زین عزا
حکاک هم به سوگ علی درمساء گریست

  • برچسب ها: شعر،  
نوشته شده در تاریخ پانزدهم شهریور 89    | توسط: مهرزاد .    |    |
نظرات()